شرر آتش هجران تو در سینه ماست


پرتو عکس خیال تو در آیینه ماست

همدمی نیست که لا او نفسی بنشینم


جز غم عشق تو کان مونس دیرینه ماست

داد خود عاقبت کار ز ما بستاند


روزگار ستم اندیش که در کینه ماست

هر کسی ابن حسام از پی گنجی رنجی


برد نقد سخن ماست که گنجینه ماست

کرسی ما نسزد چرخ که هنگام سخن


ز بر ذروه او پایه زیرینه ماست